$$ خانه دوست $$

صبح می آید در سکوت من...و عشق در سکوت حل می شود....

امیدوارم قسمت قبلیو خونده باشید....حالا ادامش که اصل کاریه......

+ داداشم یه مدت بود ییهو بی هوا میومد ناخناشو میکشید کف پای هر کی دم دستش بود...خیلی اعصابمو خورد میکرد....

دقیقا یادمه شب نیمه شعبان بود....حسابی خسته بودیم....هنوز سر نذاشته رو بالش خوابم برد....

داشتم خواب گربه هه رو میدیدم...نمی دونم خواب و بیدار بودم، تو خواب میدیدم که اومده و یه پنجه کشید کف پام...به محض اینکه تو خوابم پنجه رو کشید من از خواب پریدم............دیدم کف پام داره می سوزه...فکر کردم داداشم دوباره اینکارو کرده...آخه دوتا اتاق خواب بیشتر نداشت و ما تویه اتاق بودیم...سریع نشستم و چشمامو باز کردم که دعواش کنم دیدم اون بدبخت که داره خواب هفت پادشاهو می بینه....گفتم شاید بخاطر خوابی که دیدم اینجوری حس می کنم...تاریکم بود نمیشد دید کف پام چیزی شده یا نه...ییهو چشمتون روز بد نبینه...دیدم دو تا دایره مثل چراغ سبز پایین تختم روشنه...یه لحظه قلبم اومد تو دهنم...قورتش دادم دیدم گربه هه نشسته پایین تختم و زل زده تو چشمام...منم یه لحظه انقدر ترسیدم که حد نداشت...نزدیکای سکته بودم...فکر کن هنوز خواب تو سرت باشه یه همچین صحنه ای هم ببینی...

گفتم پیشتش کنم بره ییهو نپره بهمون حالا...یادم افتاد مامان وبابام بدلیل فوق العاده مجهز بودن خونه کولر اتاقشون خرابه و اومدن تو سالن خوابیدن...گفتم اگه پیشتش کنم ییهو میترسه و وقتی فرار میکنه از روی سر و صورت اونا رد میشه...همینجوری یه ربعی پامو گرفته بودم تو بغلم (آخه خیلی وحشتناک می سوخت ) و تو چشمای گربه هه زل زده بودم...ولی خیلی اعصابم خورد بود ، خیلی خسته بودم یهو از خواب پریدم، از اونطرف قلبم عین قلب گنجشک می زد ، کف پامم وحشتناک می سوخت...

دیگه حوصلم سر رفت...دیدم انگار از رو نمیره، نصفه شبی فیلش یاد هندسون کرده آخه اومده چیکار...

نکنه فکر کرده من از اوناشم.....دیگه دیدم نخیر انگار از رو نمی ره (مطمئن شدم طرف مذکره) گفتم پیشته پدر سوخته...اونم پا گذاشت به فرار انگار فقط منتظر همین بود...گوشامو تیز کردم دیدم انگار صدایی نیومد مطمئن شدم از روی اونام رد نشده...نه حالشو داشتم یه لامپی روشن کنم ببینم پام در چه وضعیتیه، نه می تونستم بخوابم، نه دلم میومد کسیو صدا بزنم...کف پامم دیگه داشت تیر میکشید تقریبا دردش رسیده بود به زانوی چپم...همینجوری پام تو بغلم بود و با بی حوصلگی نشسته بودم به خودم فحش می دادم که اخه دختر نونت کم بود....آبت کم بود...دوستی با گربت دیگه چی بود....

تقریبا یه ساعتی تو همین پوزیشن نشسته بودم که دیدم از مسجد محل صدای اذان صبح بلند شد...یکم وقت بعدش ساعت زنگ زدو بابام بلند شد نماز بخونه اومد لامپ اتاقو روشن کرد که منو صدا بزنه...دید نشستم گفت چه عجب یه بار خودت بیدار شدی...و رفت...بیچاره انقدر خواب تو چشمش بود که اصلا متوجه قیافه ی پیچ خورده ی من نشد...مامانم که اصلا نیومد تو اتاقم...کلی ذوق کرده بود که خودم بیدار شدم....اخه اصولا بیدار کردن من واسه نماز صبح پروسه پیچیده ای بود همیشه...والبته هست...

یه نگاه انداختم کف پام...دیدم سه تا خط موازی افتاده و توشو خون گرفته...البته خونش خیلی سطحی بود...پا شدم به زور نمازمو خوندم (آخه نمیتونستم پامو بذارم رو زمین) و خوابیدم...صبح دوباره بیدار شدم رفتم نشستم رو مبل و دوباره پامو گرفتم تو بغلم...ایندفه خیلی پام اومده بود بالا صحنه جالب بود...

                                 Image Hosted by Free Picture Hosting at <A href="http://www.iranxm.com

مامانم گفت چرا به خودت پاپیون زدی...همه خندیدن...گفتم قیافم هیچی نشون نمیده؟؟؟؟ گفتن چرا...نشون میده این دختر از درد عاشقی یه گربه شب زنده دار بوده...

گفتم نخیر دیشب اومده بود سراغم و ماجرا رو واسشون تعریف کردم...

اولش کلی خندیدن...وقتی گفتم هنوز پام درد میکنه همشون ریختن سرم که ببینن چی شده...بابام یه مسکن بهم داد و گفت پاشو بریم دکتر...گفتم اخه دکتر می خواد چیکار...گفت نه باید بریم...گفتم حالا اگه بعدا ورم کرد می ریم.....

اونروز ناهار مهمون بودیم....نمی دونستم گربه هه اومده بوده یا نه....بعد از ظهر دیگه بابام طاقتش تموم شد گفت باید بریم....رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون...دکتر پرسید گربه خونگی بوده؟ گفتم نه... خندید و گفت پس اونوقت شب با تو چیکار داشته....بعدشم خواست که جاشو نشونش بدم...

وقتی دید گفت خوب همون وقت سریع باید 20 دقیقه با اب و صابون میشستی...این کارو که کردی؟ یهو یادم اومد که من...محل جراحتو با اب معمولیم نشستم...گفتم نه اصلا یادم نبود...

گفت دختر چقدر تو خونسردی...بعد از صبح تا حالا تازه اومدی دکتر حالام که میگی اصلا نشستی...

گفتم حالا واسه چی باید میشستم...فقط بخاطر ضد عفونی شدن؟؟؟؟؟؟

گفت نه...مگه نمی دونی گربه حامل ویروس هاری هست...اونم گربه خیابونی که دیگه...

گفتم وااا.........

گفت والااااا.......

حالا باید چیکار کنم...یعنی هاری گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شانسی که اوردی اولا زخمت سطحیه...دوما محلش از قلبت دوره...الان که مرکز هاری تعطیله...صبح سریع برو.......

بابام که بیچاره دپسرده گفت وای حالا چیزیت نشه....دختر اخه تو با گربه چیکار داشتی....گفتم من با اون کاری نداشتم...اون با من کار داشت...بعدشم خندیدیم...ولی تو راه فحشی نبود که به خودم و اون حیوون بیچاره نداده باشم........

فردا صبح رفتم مرکز هاری...اول واسش کامل توضیح دادم که چی شده....بعد مشخصات گربه رو پرسید ونوشت...گفت از اونروز دیگه گربه رو دیدی؟ گفتم نه هنوز...گفت گربه ای که حامل ویروس هاری باشه 10 روز بعد از انتقال ویروس به فرد دیگه می میره...(گفتم بیا ملت از هم ایدز میگیرن ما هاری...) نمی دونی مرده یا نه؟ گفتم اخه منکه آمار گربه های تو خیابونو ندارم...چه میدونم اخه...

فکر نمیکردم گربه هم حامل ویروس هاری باشه....گفت چرا...حتی اگه گاو یا الاغم کسیو گاز بگیره و جاش زخم بشه این احتمال هست...

گفتم اخی...حالا کاش نمیره...گفت بایدم اینو بگی عزیزم...اگه بمیره که یعنی تو هاری گرفتی...گفتم نه...اخه گناه داره بیچاره...طفلکی...گفت عجب ادمی هستیا....برو استینتو بزن بالا

- واسه چی؟؟؟؟؟؟؟                 + خوب باید واکسن بزنی دیگه....واکسن هارییییییییییییییی

وقتی زد خیلی درد گرفت....گفت الان که انگار علائمی از بیماری نداری ولی چون زخم سطحیه و پایین تنه هم هست فعلا نمیشه تشخیص قطعی داد....

فعلا یه روز در میون می ایی واکسن میزنی...3 بار که زدی شده 10 روز...اگه گربه زنده بود که هیچ...اگه مرده بود یا ندیدیش باید 2 بار دیگه هم واکسن بزنی...5امین واکسنو که زدی اگه هاری گرفته باشی علائمش مشخص میشه و باید سرم درمانی شروع بشه...اگرم نداشتی که هیچ....ولی حتما باید پیگیری کنی...اگه هاری باشه خفیفه...چون اصولا اونایی که شدیدشو می گیرن اگه همون ساعات اولیه واکسن بهشون تزریق نشه می میرن....خلاصه اومدم خونه و منتظر موندم که گربه هه بیاد ولی...نیومد.

خیلی استرس داشتم..اون 3 تا میومدن ولی این یکی نه...گفتم وای من دیگه رفتنیم...من هاری گرفتم....مامانم گفت حالا امروز شاید یه جای دیگه سرگرم شده میاد حالا......گفتم مگه میشه آخه هر روز میومد.....هیچی دیگه من یه روز در میون می رفتم واکسن میزدم و هر روز منتظر اومدن گربه هه بودم ولی انگار نه انگار.......شد روز دهم دیدم بازم نیومد...دکتر گفت پس باید اون 2 تای دیگه رو هم بزنی فعلا...

خلاصه چهارمی و بعدشم پنجمین واکسنو زدم و قرار شد 2روز بعد دوباره برم معاینه شاید واسه سرم درمانی...

شاید باورتون نشه...یه روز بعد از 5امین واکسن مامانم گفت اونجارو ببین...معشوقت اومده... باورم نمی شد...اخه پس این 11 روز کجا بوده......اول خواستم یه دمپایی بندازم سمتش که بره...ولی دلم نیومد...کلی ذوق کردم که زندست و این یعنی اینکه من.........پاک پاکم........رفتم نزدیکتر...شروع کرد میو میوکنه...گفتم بیشعور معلومه کجایی...میایی رو دختر مردم نشون میذاری و میری...می دونی چندتا واکسن زدم....می دونی این چند روز چی کشیدم......دیگه حوصله نداشتم نگاش کنم درو بستم اومدم داخل....از اونروز دیگه بهش محل ندادم...فقط واسشون غذا میذاشتم...اوایل یکم مکث می کرد ولی چون دیگه نگاهی در کار نبود.....اونم مثل بقیه غذا می خورد و می رفت..........

                                    Image Hosted by Free Picture Hosting at <A href="http://www.iranxm.com

 الی.نوشت:هنوزم که هنوزه من عاشق گربه ام....ولی مامانم راضی نمیشه یه گربه کوچولو بخرم.......

میگه تو تا یه مرضی نگیری انگار ول کن ماجرا نیستی دختر.......

الی.نوشت: لطفا به حقوق حیوانات احترام بذارید......هر چند تو جامعه امروزی دیگه به حقوق ادم ها هم احترام گذاشته نمیشه چه برسه به........

                                   ...مرسی که خوندی........ببخشید که طولانی شد...

                                                     ...خوش باشید و شاداب...

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 11:40 توسط الی|



      قالب ساز آنلاین